آناء

در سرزمین نجوا و کلمه

آناء

در سرزمین نجوا و کلمه

سلام خوش آمدید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ شهریور ۰۲ ، ۰۱:۱۰
  • کادح
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۹ شهریور ۰۲ ، ۱۹:۱۳
  • کادح
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۹ شهریور ۰۲ ، ۱۸:۱۱
  • کادح
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۸ شهریور ۰۲ ، ۰۸:۵۸
  • کادح

زنده نیستم. اما نمرده‌ام هنوز و نفس می‌کشم. زندگی زیباست؟ هرگز. آن‌چه که زیباست، حیات و ممات در معیت ولایت است، نه زندگی. نه مرگ. زندگی خالی را دوستش دارم؟ هزاران بار نه. مرگ تنها را چطور؟ میخواهمش؟ ابداً. کنون نه میل به زیستن دارم، و نه میل به مردن. نمرده‌ام هنوز و نفس میکشم. میل و جهت‌م به سمت آن عهد ازلی‌ست، به سوی آن دمی که «بلی» گفتم و خندیدم. نمیدانستم آن خنده روزی آب می‌شود، از چشم‌هایم چکه می‌کند. بر گونه‌ام می‌غلتد و من همچون صدای اذان، قطرات ذوب شده‌ی لبخندم را فرامی‌خوانم به اقامه‌ی دل‌تنگی. شاید هنوز هم دلیلی برای لبخند باقی مانده باشد. شاید زنده مانده‌ام که باز میان اشک و لبخند تماشایش کنم. تار ببینم و از شدت شوق دست بگذارم بر روی قلبم که ماهی ساکن در سمت چپ سینه‌ام از تنگ تنم بیرون نپرد. شاید زنده مانده‌ام که راه‌های نرفته را طی کنم، کارهای نکرده را انجام بدهم، دست‌های نگرفته را بگیرم، آیات نخوانده را تلاوت کنم، کلمات ننوشته را بنویسم، رنج‌های باقی‌مانده را بکشم، دوستت دارم‌های نگفته را بگویم و سپس آرام چشم‌هایم را به روی ظلام ببندم و جان بدهم. به آرامی پرواز یک پر سفید در هوا، به سبکی یک قاصدک، به رهایی نسیم صبح از دست باد، به آزادی مرغ باغ ملکوت، از عالم خاک، به خوش‌حالی بادبادک کاغذی سرخ‌رنگ در دست کودکی خوشحال بر لب ساحل و به ذره بودن غباری که بر روی مرمر‌های سفید صحن مینشیند. شاید زنده مانده‌ام که تسلیم شوم، از رضایت و نور سرشار شوم، بهشت وصل را تمنا کنم و بار دیگر شهادت بدهم به یگانگی، و سرانجام بمیرم. فاصله بین زندگی تا مرگ همینقدر کوتاه است. به کوتاهی فاصله‌ی اذان تا نماز. به کوتاهی رسیدن از لبخند به اشک، به کوتاهی فاصله دست‌ش، تا قلب من. کاش در این فاصله‌ی کوتاه شأنی جز عبودیت نداشته باشم.

  • ۰ نظر
  • ۰۸ شهریور ۰۲ ، ۰۳:۳۲
  • کادح

سلام. بیش‌از ده روز گذشت. من برگشتم. این‌بار بی‌طاقت‌تر از قبل، ولی بی‌پناه‌ نه. خسته‌تر از همیشه ولی دل‌بریده از تعلقات نه. تاریک‌تر از همیشه‌، ولی بی‌فروغ نه. شکسته‌بال‌تر از روزهای گذشته‌ ولی نا‌امید نه. حجم باقی‌مانده‌ی نفسم را جمع کرده‌ام برای لحظه‌ی بعثت دوباره‌‌ی انسان. نمیدانم در کدام سرزمین و چگونه، در چه ساعتی، مبعوث خواهم شد؟ فقط میدانم که باید ادامه بدهم. هرچند بی رمق، خسته، تاریک، شکسته و محزون. هرچند بی‌قرار، زخمی، تنها و غریب. باید ادامه بدهم. باید ادامه بدهم. کلمه‌ای در انتظار بعثت من است. کلمه‌ای که دوستش دارم. کلمه‌ای که همیشه آرزویش کردم.


  • ۰ نظر
  • ۰۸ شهریور ۰۲ ، ۰۲:۵۰
  • کادح
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۷ شهریور ۰۲ ، ۲۰:۴۱
  • کادح
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ مرداد ۰۲ ، ۲۱:۲۹
  • کادح
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ مرداد ۰۲ ، ۲۱:۰۶
  • کادح
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ مرداد ۰۲ ، ۲۱:۰۰
  • کادح
آناء

آناء، لحظه‌ی متولد شدن من است. کرانه‌‌ای‌ست که جستجو می‌کنم، راهی‌ست که قدم زدن در آن را دوست دارم، هنگامه‌‌ای‌ست که آن را نفس می‌کشم و شاید دمی‌ باشد که روح از تنم خارج می‌شود.