منم همینطور بارون...
- ۱ نظر
- ۱۳ بهمن ۰۱ ، ۲۲:۳۸
عزیزِ من! در جهانی که با وفا علقهای ندارد، و دست کوتاه مردمانش به بلندای ادب و صلابت ماه نمیرسد به من حق بده به دنبال تو باشم و نفسهایت را آرزوت کنم...
از «دلتنگی»هایت شکایت نکن کادح. «دلتنگی» آنقدر هم که فکرش را میکنی سیاه نیست. نور دارد. زیبایی دارد. معطر است. خوشنشین است. اصلا بیا و در طلوع فجر آنگاه که سینه آسمان شکافته میشود دست خود را بر روی شمال غربی تنت بگذار و به آن سلام کن و لطفا در عمیقترین حالت ممکن دلتنگیات را به آغوش بگیر. چونان آشنایی که در روزگار غریب به تو پناه آورده یا چونان مردهای که از سفر مرگ بازگشته. قلمروی قلبت و رگهای تنیدهشدهی دور آن را با لبخند رضایت در اختیارش بگذار. به دلتنگی اجازه بده سیطرهاش را در سینهات گسترده کند و در نهایت از تو درخواست میکنم با سوء استفاده از پاییز اینقدر بیتابی نکنی. این بیتابیهایت دارد برایم گران تمام میشود. سعهی صدر داشته باش و باور کن دلتنگی تذکرهی اندوهگینان است. باورکن عزیزدلم. باورکن...
دنیا مثل یک خواب میماند. گاهی احساس سقوط میکنی. گاهی احساس بلند پروازی. گاهی در حال دویدن به سمت مقصودی. گاهی درحال خندیدن. گاهی درحال گریههای شدید؛ از آن گریههایی که وقتی چشم باز میکنی میبینی بالشتت از اشکهای بسیار خیس شده. گاهی هم در حال تماشا. دنیا درست مثل یک خواب است. گاه و بیگاه. خوابی که به یک پلک به هم زدن میماند. دمی آشفته و پریشان. باز دمی هم سرمست کننده و حیران. به هرحال این تعاریف چیزی از «خواب» بودنش کم نمیکند. نمیشود ماهیتش را انکار کرد. اما آخرت به حکم «الناس نیام فاذا ماتو انتبهوا»بیداریست. حالا خواب را ترجیح میدهید یا بیداری را؟ من که ترجیحم بیداریست و احتمالا شما هم. چون من اولا خواب را دوست ندارم. دوما از خوابهایم خاطرات خوشی ندارم و سوما هربار در خواب خیال دوست را دیدهام؛ به شدیدترین حالت ممکن در سطح بینالملل مورد امتحان الهی قرارگرفتهام. اگرچه خوابهایم سریالیاند. فیلمنامه نویس خوبی دارند. کارگردانشان بهترین کارگردان عالم است. اگرچه وقتی وسط خواب و رویاهایم بیدار میشم،سریعا پلکهایم را به روی هم میگذارم[مثل این بچههای سه ساله که نمیخواهند بیدار شوند و خودشان را به خواب میزنند] که ادامهی خواب را ببینم و ناکام از آن فارغ نشوم.اگر چه من در خیالات خود غرقم و جهان خیال برایم واقعیت شیرینتر است؛ اما خب بیداری لطف دیگری دارد. آن هم بیداری که ازلی باشد و خوابی که ابدی شود.
حالا میدانید من و شما کجای این داستانیم؟
ما میانِ این دو در خوابهای آشفته پهلو به پهلو میشویم. این کوتاهترین تعبیریست که حالِ انسان را شرح میدهد. آه بگذریم. خرّم آن لحظهی بیداری...
آه غم شکوهمندم!
به پاسِ همراهی و لطفت،به پاس وفاداری و انگیزهات،به احترامِ بودن و هستیات، به شکرانهی حضورت و به صداقتِ دائمیات لازم میدانم در حدِ وسع خود؛ از تو قدردانی کنم.
شاید اگر نبودی هیچگاه جاری نمیشدم. شاید اگر نبودی هیچگاه در قلبم شعفِ شادی را احساس نمیکردم. شاید اگر نبودی گوهر اشک بر گونهام نمیچکید. شاید اگر نبودی صدای تقلای قلبم را در حال بیرون آمدن از حفرهی عمیقِ سینهام؛ نمیشنیدم. شاید اگر نبودی بغض به گلویم چنگ نمیزد و بهقول «زهرا» دمِ گرمی نداشتم. شاید اگر نبودی به آغوشِ نور محتاج نمیشدم.شاید اگر نبودی،خوشیهای الکی را بغل گرفته بودم. شاید اگر نبودی با تو همسوگند رنجها نمیشدم. شاید اگر نبودی...اگر نبودی... آه اگر نبودی!
اما ممنونم که در در کنارِ منی و وفاداریت میگوید هرگز رهایم نمیکنی. تو را هرچه عمیقتر،بیشتر دوست دارم. مرا هرچه شکورتر، بیشتر دوست بدار و غمگینم نخواه که بودنت به شادمانیام عمق و معنا میبخشد. فقط ملاکِ دوست داشتنت شُکر باشد؛ قبول؟
[اللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ، حَمْدَ الشّاکِرینَ لَکَ عَلى مُصابِهِمْ]
[روز سه شنبه، اول محرم الحرام، منزل آه]
*توجه: لطفا قبل از خواندن یادداشت زیر، یک نفس عمیق بکشید.
-قصه آن است که من همیشه در اولین مواجهام با انسانها به تماشای نفس کشیدنشان مینشینم و برایم مهم و جذاب است که ببینم نفسهای هرکس چگونه از تراکم استخوانهای سینهاش خارج میشود. من معمولا عادت ندارم که به صورتها خیره شوم اما تماشای دم و بازدم انسان برایم از محبوبترین کارهای عالم است. راستش آدمها را هم با نفس کشیدنشان میشناسم. بهگمانم نفس کشیدن انسان؛جزئی از اثر انگشت اوست. مثلا: بعضیها نفس که میکشند انگار که یک کوه روی دشتِ سینهشان بالا و پایین میشود. یا بعضیها با هیجان نفس میکشند و یک شوق خاصی در ریههایشان منتشر میشود. بعضیها پنهان نفس میکشند، این دسته از انسانها سینهشان صندوقچهی رازهاست. بعضی با عجله، انگار که همیشه در حال فرارند. بعضیدیگر آرام آرام به لطافت قدمهای مادربزرگ. بعضی با تردید. بعضی با ترس و بعضی توأمان با آه. بعضیها نفسشان مثل نسیم است. رها. خنک. نوازنده و روحبخش. بعضیها نفسشان مثل پاییز است،پروانهها در ریهشان پرواز میکنند و احتمالا خسخس سینهشان نشان از ریهایی دارد که پاییز را به خود دیدهاست. بعضیها سرمای بهمن در میانِ سینهشان جا خوش کرده و به هرچه میدمند یخ میزند. بعضیها حرارت آتش در نفسشان زبانه میکشد. طعنه میزنند. قضاوت میکنند. دلمیشکنند و اصلا انسانهای هنرمندی در استفاده از کلمات نیستند. بعضیها ظاهرا نفس نمیکشند و در عالمِ دیگری سکنا گرفتهاند اما آنچنان جاوید زندگی کردهاند که مثل «بل احیاء» صادقانهترین تعبیریست که میشود به آنان اطلاق کرد. بعضیها هم دمِ مسیحایی دارند. دلت میخواهد همیشه در مجاورتشان باشی و اگر نباشی لحظاتت قرین فراق است. دقیقا شبیه لحظاتِ من:)
و فیالنهایه میخواهم بگویم هرکسی به یک حالت نفس میکشد اما این روزها به حکمِ محبوبِ مشترک همهی آدمهایی که میشناسم به یک شکل نفس میکشند. نفسهایشان مثل ماهیِ، به خاک افتاده است. چشمهی اشک در کهکشانِ چشمهایشان میجوشد. ونات میکنند و صدایشان مثل نتهای حزین سمفونی نینوا ارتعاش دارد. نفسهای مغمومِ داغداری که عزادارِ حسین پسرِ انسان اند. عزادارِ اشرف اولاد آدم و داغدارِ شهادت حقیقت. محرم را بهخاطر همین همنفسی دوست دارم. زمزمه لبها و ذکر قلبها فقط یک کلمهاست: «حسین» و در سینهی آنها رازیست که «لا تبرد ابدا».
پس هر نفسی که فرو می رود، با نام حسین مُمِد حیات است و چون بر می آید، با نام حسین مُفرح ذات... سلام بر نفسهای اندوهگین!
تکمله: قال الصادق علیالسلام: [نَفَسُ المَهمومِ لِظُلمِنا تَسبیحٌ وَ هَمُّهُ لَنا عِبادَةٌ]