- ۱۹ اسفند ۰۳ ، ۲۳:۲۳
مامانم لیست علاقهمندیهای منو حفظ نیست. البته مواردی رو هم میدونه که همیشه فراموششون میکنه. مثلا میدونه من عاشق ماکارونیام ولی یادش میره. میدونه عاشق رنگ آبیام ولی هربار واسهش مهم نیست و فراموش میکنه. میدونه عاشق دور دور شبانه توی خیابونم ولی دوست داره یادش بره و ندونه چون ما خانوادگی از 8 شب به بعد بیرون نمیریم. کلا توی ذهن مامانم، علاقهمندی به غذای خاص، رنگ خاص، ساعت خاص جایگاهی نداره. از طرفی دیگه میدونه من سبزی توی سوپ رو دوست ندارم ولی باز هربار که سوپ درست میکنه، حتما کمی سبزی میریزه توش و اصرار داره که سوپ رو بخورم چون مقدار زیادی مواد مغذی توی سوپ ریخته شده. یا میدونه من از هرنوع ترشی در شیرینی بدم میاد ولی هر بار که شربت درست میکنه اختصاصی برای من لیموترش میریزه تا طعم ملس به خودش بگیره. حالا سبزی توی سوپ و لیموترش توی شربت خیلی مهم نیست؛ میخندم و شوخی میکنم و میگذرم و میخورم ولی اجازه بدید نتیجه بگیرم زندگی یه کمدیه. هیچ بیننده و مخاطبی جزییات داستان دیگری رو جدی نمیگیره؛ این ماییم که باید سکانس خندهداری رو بازی کنیم، بیآنکه خندهمون بگیره. این ماییم که باید ظاهر بغضآلودمون رو حفظ کنیم، بیآنکه اشک بریزیم و این ماییم که همیشه باید لبخند فاتحانه بر لب داشته باشیم درحالیکه کشتی تایتانیکمون غرق شده. زندگی خیلی کمدیه و من هیچوقت نمیتونم داستان خندهدار زندگیم رو جدی بگیرم. واقعا انگار خوابم و سناریوی هر روزم رو یه نویسندهی آماتور مینویسه تا خندهی بیشتری از من بگیره. باکی نیست، میخندم ولی همزمان از چشمام قطرات اشک روی صحنه میچکن. بالاخره اینم سهم منه از این مضحکهی گریهانگیز.
*عنوان، حدیثی از امام علی علیهالسلام است. فدای کلماتش.
زندگی امروز سرعتی برابر با بادهای سریلانکا داشت. بلیط تهران تا لحظهی آخر گیرم نیامد. مادرم میگفت حالا چه عجلهای داری؟ و من تنها جوابم این بود، که هفته بعد ماه رمضان است و نمیخواهم بیست و سومین ماه رمضان عمرم را در تهران شلوغ بگذرانم. میخواهم در کنج خلوت خودم باشم. بعد که بلیط گیرم آمد یاد اربعین افتادم. یاد روزی که در ۳۰ دقیقه کوله خودم و مامان را آماده کردم، خانه را تمیز کردم و ظرفها را شستم و راهی ترمینال شدیم. حرکت کاروانی بود و با اتوبوس. مادرم همیشه از اتوبوس فراری بود، اما آن سفر همهچیز ناگهان طعم عسل داشت. خواستنی بود. هنوز باورم نمیشود آن ۳۰ دقیقه را من زندگی کردم. واقعا عجیب بود. ما هیچ آمادگیای برای سفر خارج از کشور ۱۰ روزه نداشتیم که امام به معجزهای همهچیز را جور کرد. چرا یاد آن معجزه افتادم؟ چون دلم معجزه دیگری میخواهد و شاید چون زندگی من فقط با معجزه پیش میرود. نمیدانم. شاید هم به نقطهای رسیدهام که فقط معجزه حالم را خوب میکند. همین.
امسال نشد. قرآن باز کنم، یه کم خدا حرف بزنه. فلا تکن من القانطین. من ایوب هستم. آدم بیدغدغه. زنبور بیعسل. من هنوز اول راهم و او از خط آخر عبور کرده. چه بیتفاهم. جارو بزن. وقت ندارم. برای بار هزارم در یخچال رو باز میکنم. سیب بخورم و سیر شم. فکر میکنم. گاهی هم تاچپد لپتاپ کند میشود. از قیطریه تا اورنج کانتی؛ جهان خالی از سکنه است. کویر پر از ستاره. آمار و ۳۶ بخش هنوز ورق نزده. تلاش مذبوحانه. آدمهای بیحوصله دور هم کشور ساختهاند. «کاش دنیا را میتوانستم به بهای اندک بفروشم به کسی و خودم بروم جای دیگری بساط عیشم را پهن کنم.» این تنها جمله معناداری بود که نوشتم.