معجزه میخواهم.
زندگی امروز سرعتی برابر با بادهای سریلانکا داشت. بلیط تهران تا لحظهی آخر گیرم نیامد. مادرم میگفت حالا چه عجلهای داری؟ و من تنها جوابم این بود، که هفته بعد ماه رمضان است و نمیخواهم بیست و سومین ماه رمضان عمرم را در تهران شلوغ بگذرانم. میخواهم در کنج خلوت خودم باشم. بعد که بلیط گیرم آمد یاد اربعین افتادم. یاد روزی که در ۳۰ دقیقه کوله خودم و مامان را آماده کردم، خانه را تمیز کردم و ظرفها را شستم و راهی ترمینال شدیم. حرکت کاروانی بود و با اتوبوس. مادرم همیشه از اتوبوس فراری بود، اما آن سفر همهچیز ناگهان طعم عسل داشت. خواستنی بود. هنوز باورم نمیشود آن ۳۰ دقیقه را من زندگی کردم. واقعا عجیب بود. ما هیچ آمادگیای برای سفر خارج از کشور ۱۰ روزه نداشتیم که امام به معجزهای همهچیز را جور کرد. چرا یاد آن معجزه افتادم؟ چون دلم معجزه دیگری میخواهد و شاید چون زندگی من فقط با معجزه پیش میرود. نمیدانم. شاید هم به نقطهای رسیدهام که فقط معجزه حالم را خوب میکند. همین.
- ۰۳/۱۲/۰۵