من دیوونه بودم. چی عاقلم کرد؟
- ۰ نظر
- ۲۱ تیر ۰۲ ، ۲۱:۳۳
همین الان دلم بچهگوسفند یا بزغاله سفید میخواد که علف خوردن و بزرگ شدنشون رو ببینم. دلم میخواد توی جاده شمال باشم. سرسبز، روشن و تنها، تنهای تنها. برم بالای کوه. توی مه. دستم به آسمون برسه. ابرها زیر پام باشن. به آبیِ دوردست نگاه کنم و بعد از یه سراشیبی بدو ام به سمت پایین و همزمان جیغ بزنم و دیوانهوار بخندم، یهجوری که فراموش کنم من هنوز توی دنیا نفس میکشم. دلم یه عالمه پول میخواد. که باهاش برم سفر و تور رایگان زیارتتراپی داشته باشم. با پولم یه خونه میگیرم توی یه روستا و یه دامداری هم راه میندازم و بچه گوسفندهام رو بزرگ میکنم. کشاورزی میکنم و برای درختهام دم غروب آواز میخونم. با پولم یه مدرسه میسازم و به بچهها زندگی کردن رو یادم میدادم. شاید هم خودخواه میشدم و لذت جهانگردی و ایرانگردی رو با هیچچیز دیگه عوض نمیکردم. دلم میخواد حرف داشته باشم برای گفتن، حرف بزنم و سبک شم ولی هیچ حرفی ندارم، اگر هم حرفی داشته باشم، کلمههام اثر لازم رو ندارن. رمق زندگی بخشیدن در بیانات گهربارم نیست. دلم میخواد باقی موندهی امروز، و تمام فردا رو کنار دریاچهی سنت کروا بخوابم. چون اونجا هوا خنکه. نفس دریا به صورتم میخوره و صدای دریا گوشم رو نوازش میکنه. دلم شوق یادگیری میخواد. شبیه همهی اول مهرهایی که از ذوق چشمهام برق ۲۴۰ ولت تولید میکردن. شبیه شوقی که برای رفتن به کلاسهای نوجوونی داشتم. دلم بارون بهاری رو میخواد، که خیس شم. که پر چادرم گلی شه. توی کفشهام آب بره. از عمد بپرم توی چالههای خیابون. قدم بزنم و پیلیست بارونیم رو بشنوم. دلم یه اتاق میخواد شبیه کلبه چوبی. سقفم شبیه کهکشون پر ستاره و پر از شفق قطبی باشه. میز تحریر چوبی داشته باشم و پنجرهی اتاقم به روی شاخههای درخت افرا توی جنگل باز شه. دلم میخواد برم لب دریا. موج به پاهام بخوره و حس خنکش بدوئه توی تنم و جریان خون توی بدنم رو احساس کنم و فریاد بزنم: «من زندهام.» دلم میخواد توی تاریکی شب، با یه فانوس قدم بزنم و بدونم یه نفر با فاصله پشت سرمه و مراقبم. دلم میخواد یه دوربین داشته باشم و باهاش برم سفر و از هرچیزی و هرکسی و هرلوکیشینی عکس بگیرم و کسی مشتاق باشه که عکسهام رو بهش نشون بدم. دلم یه تغییر بزرگ میخواد. توی ظاهرم، توی لباسام، توی خونه، توی ماشین، توی خوراکیها، توی افکار و آمالم، توی دنیا، توی زندگیم. دلم میخواد از نو خلق شم، از نو شروع کنم. دلم میخواد پاهام رو از لبهی بلندترین قلهی ایران آویزون کنم و به این فکر کنم که: «چطور قله رو فتح کردم؟ چطور مسیر رو طی کردم؟» دلم میخواد، خونهمون شبیه خونهی فروزن، تابستونا یخی باشه، نه مثل الان که از شدت گرما از خواب بپرم و روزم رو با عصبانیت از خورشید محترم شروع کنم. دلم میخواد بدونم آخرش چی میشه؟ آخر قصهها آدما کجا میرن؟ دلم میخواد جسمم رو بخوابونم و به روحم بگم حالا بیا بریم دوتایی قدم بزنیم. دوتایی! فقط من و تو. بدون مزاحمت و خستگی هیچ تنی. دلم میخواد زودتر گواهینامهم رو بگیرم. دلم میخواد دو قطره اشک بریزم و بعدش سرم درد نگیره. دلم میخواد به همهی اونایی که دروغ میگن بگم:«آره داداش، باورت کردم. تو کلمههارو حروم نکن.» و به همهی اونایی که فکر میکنن من تماشاچی زندگیشونم و جلوم نقش اصلی فیلم رو بازی میکنن بگم:«کات! من بهت صد امتیاز میدم.» دلم میخواد پایاننامه رو هرچه زودتر تموم کنم و ... نقطه. دلم میخواد کتابم چاپ شه و اولش بنویسم: «تقدیم به غم، تا شاید لبخندی بزند.» یا شاید هم اولش بنویسم:«تقدیم به کدح. میلش به شدن، رفتن و رسیدن مرا آغاز کرد.» دلم میخواد آلبوم عکس همهی عمرم رو آماده کنم و به تماشا بنشینم. دلم میخواد آدم خاطره بازی باشم و همهچیز رو به یاد بیارم اما متاسفانه آدم خاطره بازی نیستم. دلم میخواد شبانه روز برای زهراء ۳۶ساعت باشه تا بتونه ۲۴ ساعت کار کنه و ۱۲ ساعت بخوابه. دلم میخواد جمعیت خانوادهمون زیاد شه. دلم میخواد قاف دوباره باهام دوست شه. همدم شبهام باشه. توی برنامههای روزانهم حتما اسمش رو بنویسم که باهاش حرف بزنم و دوباره دستشو روی قلبم احساس کنم. دلم میخواد وقتی ضربان قلبم رو حس میکنم، بهش بگم: «میشنوی نبض حیاتم رو؟ تو زندگی بخشیدی به من.» دلم میخواد یه کولهی سفید بخرم و وسایلم رو بریزم توش و برم نجف و دیگه برنگردم. نمیدونم چی و چطور، اما دلم میخواد یه چیزی خوشحالم کنه. دلم میخواد مامان بزرگم با چمدون شکلاتیش، برگرده، آیفون خونه رو بزنه و بگه:«سورپرایز. من اومدم.» و من چهارتا پله رو یکی کنم و برم پایین و بدون هیچ حرفی، هیچ شکایتی، بغلش کنم. دلم میخواد صدای نفسهاش رو بشنوم. صدای افتادن دونههای یاقوتی تسبیحش روی همدیگه، صدای تیک مهر نمازش که رکعتشمار داره، صدای قورت دادن آب از گلوش، صدای روشن شدن لامپ اتاقش، صدای دعا کردنش، صدای شکسته شدن نباتها توی چاییش، صدای سقوط سینی نقرهای محبوبش وقتی که از روی صندلی آبی روی زمین میافتاد؛ رو بشنوم. دلم نمیخواد بمیرم، فقط دلم میخواد روحم رو از قفس تنم در بیارم، تا بشینه کنارم و خیلی جدی و واقعی باهام حرف بزنه و باهاش همدلی کنم. دلم میخواد با روحم برم یه دور بزنم و همه جاهایی که شبها بدون من رفته رو ببینم. دلم میخوام بنده باشم و بندگی کنم و در نهایت دلم میخواد خدا رو تماشا کنم. همین.
خب شاید اگه به مام بزرگی میگفتم که چقدر دوستش دارم، هیچوقت نمیرفت. شاید هیچوقت برای یه سفر طولانی و بی بازگشت، آماده نمیشد... نه؟ کاش میگفتم چقدر دوستش دارم. کاش وقتی براش آب میآوردم، از نگاهم و از دستهام میفهمید. دستهام گواهی میدادن که دوستش دارم. چشمهام شهادت میدن که ..آه:)
شعف، دریچه، حبابهای رنگی، نبرد تنها به تن، تیکتاکِ ساعت، چیپس پیاز جعفری، سکوت، آنامویا، درخت کاج، سپیدهدم، بازگشت به وطن، تعلقات دوستداشتن، سرگردانی، سفر، انتظار، بیقراری، بهارنارنج، بستنی، ویتارا، تبعیدگاه مهآلود، رجاء، قلب یخی، تمنا، تمنا، تمنا...
«ما که هرچی داریم از کرامت و لطف خانوادهی موسیابن جعفره.» اینو باید بگم، ابتدای کتاب سرمایهها و داراییهای عمرم بنویسن.
زندگی آدمها شبیه کارتونها و بازیهای بچگیشون شده. مثل میگمیگ از هم فرار میکنن، مثل تام و جری باهم در رقابتن. مثل سوپر ماریو که دنبال قارچ قرمز بود، دنبال جذب پول و فالور و چشمهایی ان که بهشون دوخته بشه. توی جیبهاشون به جای نقل و نبات، دروغ و سناریوی نمایشی و اغراقه. ۹۹ درصد آدمها قصهی خودشون رو زندگی نمیکنن و حواسشون به روایت داستان خودشون نیست. آدمها تبدیل شدن به ماشین چاپهای قدیمی دههی ۱۹۹۸ میلادی که زندگی و کلمات دیگران رو کپی میکنن و در برابر دوربینها لبخندهای سوپراستاری میزنن و احساس موفقیت دارن، درحالیکه آدم موفق، زمانی برای بطالت نداره. محدود ان آدمهای عزتمندی که نسخهی واقعی، حقیقی و منحصر به فرد خودشون رو میسازن. محدود ان آدمهایی که به حرکت جوهری وجودشون وفادارن. انگار دنیا یک تردمیل بزرگه و هدف مشترک همهی انسانها رکورد زدنه. غمانگیزه. آدمیزاد کی به اینجا رسید که داراییهاش رو توی چشم دیگران فروکنه؟ کی به اینجا رسید که از هر حماقتی، پول در بیاره و ثروت و قدرتش رو به دیگران نمایش بده؟ کی به اینجا رسید که هزار و شونصدتا شعبه از خودش توی اپلیکیشنها و شبکههای اجتماعی مختلف تأسیس کنه و از هر طریق برای هدر دادن عمرش استفاده کنه؟ کی به اینجا رسید که از هر لحظهی خودش عکس بگیره و به دیگران نشون بده تا بقیه هم متوجه باشن فلانی خوش میگذرونه، کتاب میخونه، قهوه میخوره، زیاد کافه میره، شوهرش خیلی دوستش داره، خانومش، الههی زیبایی و خداوندگار آشپزیه؟ آدما کی به اینجا رسیدن که عمرشون رو ارزونتر از آدامس خرسی بفروشن و خودشون رو به برچسبش سرگرم کنن. ما آدما کی به اینجا رسیدیم که جوونیمون رو در حسرت و قیاس بگذرونیم؟
دوستت دارم. از پدر برام تکیهگاه تر، از مادر بهم مهربونتر و از خودم برام عزیزتری. در تاریکیهای عالم زر بودم، که محبت تو در قلبم طلوع کرد و سراسر وجودم گرم شد. حیات من به حالتی رسیده بود که شور و شوقی برای آغاز نداشت؛ پس شور و شوقش رو از محبت تو که در روحم ساکن بود، وام گرفت. اونجا بود که قبل از جریان خون در شریانهای اصلی تنم، محبت تو در قلبم پمپاژ شد. حیات بر من دمیده شد. چشم باز کردم و جهان تاریکم، روشن شد. تو آغازم کردی. تو ابتدا و انتهای امید و آرزوی منی. تو منتهای دار و ندار من در همهی عوالمی. تو واقعیترین رؤیایی هستی که میتونم تصورت کنم، زیباترین حُبی هستی که میتونم قلبم و همهی قلبهای جهان رو بهش دعوت کنم و حقیقیترین ایمانی هستی که میتونم بهت مؤمن باشم. تو شادی و سرور منی در لحظات جانکاه و سخت. شوق و اشتیاق منی برای رفتن و رسیدن حضرت امیر...
آنچه ما با نام عشق امام، با آن مأنوس شدهایم و به آن دلبستهیم، عشق نیست و این نیازِ ادامه یافتن و حرکت کردن نیست، که نیاز به سرگرم شدن و تنوع داشتن است. آنچه ما در برابر امام داریم هنوز تا این عشق فاصله دارد. ما از امام نه خودش و نه خودمان، که خانه و زندگى را مىخواهیم و از او به جاى مغازه و بیل و کلنگ استفاده مى کنیم. ما بیشترها را فداى کمترها کردهایم. و این است که عشق نیست، بازى است. مثل بازى بچههایى است که متکاها را زیر پایشان مىگذارند، تا به عروسکهایشان برسند و همین که رسیدند، فرار مىکنند. ما از امام، امامت را مىخواهیم و این عشق ماست و از او وسیلۀ راه یافتن و جهت گرفتن مىسازیم و این توسل ماست. جز این عشق و توسل، ظلم است، جفاست. امام وسیله است، براى چه؟ براى نان و آب و زن و فرزند؟ اینها که وسیلههایى دیگر دارند. او وسیلۀ رسیدن است، جهت یافتن است، حرکت کردن است. پس توسل به او، به کار گرفتن او در جایى است که جایگاه اوست و در خور اوست. از او باید حرکت، جهت و هدایت گرفت.»
برشی از کتاب «تو میآیی» از استاد عین صاد عزیز.