آناء

در سرزمین نجوا و کلمه

آناء

در سرزمین نجوا و کلمه

سلام خوش آمدید

۱۳ مطلب با موضوع «مأمول» ثبت شده است

در حدیث آمده، در دوران پس از ظهور به قدری برکات از آسمان به سوی زمین نازل می‌شود که شاخه درخت از زیادی میوه می‌شکند و میوه‌ها در همه‌ی فصول به‌بار می‌آیند. یاد مادربزرگم می‌افتم. همیشه برایم برکت می‌خواست. دست‌های پیر و مهربانش را بالا می‌برد و می‌گفت: «خدا درخت پر ثمرت کند.» هنوز درخت پر ثمر نشده‌ام اما فهمیده‌ام تحقق آرزوی مادربزرگم در روزگار موعود شدنی است. در روزهایی که نه فقط درختان، که آدم‌ها نیز مبارک و پر ثمر می‌شوند و درخت‌های اشتیاق در باغ قلب‌هاشان قد کشیده و استوار خواهد شد. خدا را چه دیده‌اید؟ حتی شاید در آن روزها معنای ثمرة فؤاد را درک کنیم و واقعاً قلب‌مان میوه بدهد. آه. چه میوه‌هایی در قلبم شوق روییدن و به‌ثمر نشستن دارند. چه کلماتی...

  • کادح

اگه یه روز، یه نفر راز زنده موندن و سرّ امیدواریم در تاریک‌ترین لحظات سال ۱۴۰۱ - ۱۴۰۲ رو بپرسه؛ بهش میگم اربعین. اربعین منو زنده کرد و زندگی بخشید. اربعین باعث میشد که طاقت بیارم. اربعین شوق بهم تزریق کرد. شکوه موّدت رو بهم نشون داد. عظمت لشکر آخرالزمانی سیدالشهداء رو برام تداعی کرد. بی‌دریغ بودن و وسعت روح داشتن رو بهم یاد داد. مردانگی دیدم. بخشندگی دیدم. من رو هم‌نفس انسان‌های شریف و عمرهای پر برکت کرد. غمم رو صیقل داد. خوشحالیم رو عمیق کرد. اشک‌هام رو برام شیرین و خواستنی‌تر کرد. چشمم رو برام عزیز کرد. قلبم رو روشنایی بخشید و من رو به حیات و امانت الهی‌م راضی کرد. اربعین. آه اربعین... کاش یه روز برسه که توی مسیر نجف تا کربلا زمزمه کنم :«به سمت دریا تو می‌کشونی. دارم میام. نه! تو می‌رسونی.» کاش جونم، عمرم، وقتم، جوونیم، امیدم، حیرت و تحیرم، قلمم، ذوقم، مالم، علمم و دار و ندارم فدای این مسیر شه. من واقعا این رو از ته قلب از خدا خواستم و یقین دارم تمنا مژده‌ایست از حق به حصول. 

  • ۰ نظر
  • ۱۶ مرداد ۰۲ ، ۲۲:۳۳
  • کادح

همین الان دلم بچه‌گوسفند یا بزغاله سفید می‌خواد که علف خوردن و بزرگ شدن‌شون رو ببینم. دلم می‌خواد توی جاده شمال باشم. سرسبز، روشن و تنها، تنهای تنها. برم بالای کوه. توی مه. دستم به آسمون برسه. ابر‌ها زیر پام باشن. به آبیِ دوردست نگاه کنم و بعد از یه سراشیبی بدو ام به سمت پایین و همزمان جیغ بزنم و دیوانه‌وار بخندم، یه‌جوری که فراموش کنم من هنوز توی دنیا نفس می‌کشم. دلم یه عالمه پول میخواد. که باهاش برم سفر و تور رایگان زیارت‌تراپی داشته باشم. با پولم یه خونه میگیرم توی یه روستا و یه دامداری هم راه میندازم و بچه گوسفند‌هام رو بزرگ میکنم. کشاورزی میکنم و برای درخت‌هام دم‌ غروب آواز میخونم. با پولم یه مدرسه می‌سازم و به بچه‌ها زندگی کردن رو یادم میدادم. شاید هم خودخواه میشدم و لذت جهان‌گردی و ایران‌گردی رو با هیچ‌چیز دیگه عوض نمی‌کردم. دلم میخواد حرف داشته باشم برای گفتن، حرف بزنم و سبک شم ولی هیچ حرفی ندارم‌، اگر هم حرفی داشته باشم، کلمه‌هام اثر لازم رو ندارن. رمق زندگی بخشیدن در بیانات گهربارم نیست. دلم می‌خواد باقی مونده‌ی امروز، و تمام فردا رو کنار دریاچه‌ی سنت کروا بخوابم. چون اونجا هوا خنکه. نفس دریا به صورتم می‌خوره و صدای دریا گوشم رو نوازش میکنه. دلم شوق یادگیری میخواد. شبیه همه‌ی اول مهرهایی که از ذوق چشم‌هام برق ۲۴۰ ولت تولید می‌کردن. شبیه شوقی که برای رفتن به کلاس‌های نوجوونی داشتم. دلم بارون بهاری رو می‌خواد، که خیس شم. که پر چادرم گلی شه. توی کفش‌هام آب بره. از عمد بپرم توی چاله‌های خیابون. قدم بزنم و پی‌لیست بارونی‌م رو بشنوم. دلم یه اتاق می‌خواد شبیه کلبه چوبی. سقف‌م شبیه کهکشون پر ستاره و پر از شفق قطبی باشه. میز تحریر چوبی داشته باشم و پنجره‌ی اتاقم به روی شاخه‌های درخت افرا توی جنگل باز شه. دلم میخواد برم لب دریا. موج به پاهام بخوره و حس خنک‌ش بدوئه توی تنم و جریان خون توی بدنم رو احساس کنم و فریاد بزنم: «من زنده‌ام.» دلم میخواد توی تاریکی شب، با یه فانوس قدم بزنم و بدونم یه نفر با فاصله پشت سرمه و مراقب‌م. دلم میخواد یه دوربین داشته باشم و باهاش برم سفر و از هرچیزی و هرکسی و هرلوکیشینی عکس بگیرم و کسی مشتاق باشه که عکس‌هام رو بهش نشون بدم. دلم یه تغییر بزرگ می‌خواد. توی ظاهرم، توی لباسام، توی خونه، توی ماشین، توی خوراکی‌ها، توی افکار و آمالم، توی دنیا، توی زندگیم. دلم می‌خواد از نو خلق شم، از نو شروع کنم. دلم می‌خواد پاهام رو از لبه‌ی بلندترین قله‌ی ایران آویزون کنم و به این فکر کنم که: «چطور قله رو فتح کردم؟ چطور مسیر رو طی کردم؟» دلم میخواد، خونه‌مون شبیه خونه‌ی فروزن، تابستونا یخی باشه، نه مثل الان که از شدت گرما از خواب بپرم و روزم رو با عصبانیت از خورشید محترم شروع کنم. دلم می‌خواد بدونم آخرش چی میشه؟ آخر قصه‌ها آدما کجا میرن؟ دلم می‌خواد جسمم رو بخوابونم و به روحم بگم حالا بیا بریم دوتایی قدم بزنیم. دوتایی! فقط من و تو. بدون مزاحمت و خستگی هیچ تنی. دلم می‌خواد زودتر گواهی‌نامه‌م رو بگیرم. دلم میخواد دو قطره اشک بریزم و بعدش سرم درد نگیره. دلم میخواد به همه‌ی اونایی که دروغ میگن بگم:«آره داداش، باورت کردم. تو کلمه‌هارو حروم نکن.» و به همه‌ی اونایی که فکر میکنن من تماشاچی زندگی‌شونم و جلوم نقش اصلی فیلم رو بازی میکنن بگم:«کات! من بهت صد امتیاز میدم.» دلم میخواد پایان‌نامه رو هرچه زودتر تموم کنم و ... نقطه. دلم میخواد کتاب‌م چاپ شه و اولش بنویسم: «تقدیم به غم، تا شاید لبخندی بزند.» یا شاید هم اولش بنویسم:«تقدیم به کدح. میل‌ش به شدن، رفتن و رسیدن مرا آغاز کرد.» دلم میخواد آلبوم عکس‌ همه‌ی عمرم رو آماده کنم و به تماشا بنشینم. دلم میخواد آدم خاطره بازی باشم و همه‌چیز رو به یاد بیارم اما متاسفانه آدم خاطره بازی نیستم. دلم میخواد شبانه روز برای زهراء ۳۶ساعت باشه تا بتونه ۲۴ ساعت کار کنه و ۱۲ ساعت بخوابه. دلم میخواد جمعیت خانواده‌مون زیاد شه. دلم میخواد قاف دوباره باهام دوست شه. هم‌دم شب‌هام باشه. توی برنامه‌های روزانه‌م حتما اسم‌ش رو بنویسم که باهاش حرف بزنم و دوباره دستشو روی قلبم احساس کنم. دلم میخواد وقتی ضربان قلبم رو حس میکنم، بهش بگم: «میشنوی نبض حیاتم رو؟ تو زندگی بخشیدی به من.» دلم میخواد یه کوله‌ی سفید بخرم و وسایلم رو بریزم توش و برم نجف و دیگه برنگردم. نمیدونم چی و چطور، اما دلم می‌خواد یه چیزی خوشحالم کنه. دلم می‌خواد مامان بزرگم با چمدون شکلاتی‌ش، برگرده، آیفون خونه رو بزنه و بگه:«سورپرایز. من اومدم.» و من چهارتا پله رو یکی کنم و برم پایین و بدون هیچ حرفی، هیچ شکایتی، بغلش کنم. دلم می‌خواد صدای نفس‌هاش رو بشنوم. صدای افتادن دونه‌های یاقوتی تسبیح‌ش روی همدیگه، صدای تیک مهر نمازش که رکعت‌شمار داره، صدای قورت دادن آب از گلوش، صدای روشن شدن لامپ اتاقش، صدای دعا کردنش، صدای شکسته شدن نبات‌ها توی چاییش، صدای سقوط سینی نقره‌ای محبوبش وقتی که از روی صندلی آبی روی زمین می‌افتاد؛ رو بشنوم. دلم نمیخواد بمیرم، فقط دلم میخواد روح‌م رو از قفس تنم در بیارم، تا بشینه کنارم و خیلی جدی و واقعی باهام حرف بزنه و باهاش همدلی کنم. دلم می‌خواد با روحم برم یه دور بزنم و همه‌ جاهایی که شب‌ها بدون من رفته رو ببینم. دلم می‌خوام بنده باشم و بندگی کنم و در نهایت دلم میخواد خدا رو تماشا کنم. همین.

  • کادح

دوستت دارم. از پدر برام تکیه‌گاه تر، از مادر بهم مهربون‌تر و از خودم برام عزیزتری. در تاریکی‌های عالم زر بودم، که محبت تو در قلب‌م طلوع کرد و سراسر وجودم گرم شد. حیات من به حالتی رسیده بود که شور و شوقی برای آغاز نداشت؛ پس شور و شوق‌ش رو از محبت تو که در روحم ساکن بود، وام گرفت. اونجا بود که قبل از جریان خون در شریان‌های اصلی تنم، محبت تو در قلبم پمپاژ شد. حیات بر من دمیده شد. چشم باز کردم و جهان تاریکم، روشن شد. تو آغازم کردی. تو ابتدا و انتهای امید و آرزوی منی. تو منتهای دار و ندار من در همه‌ی عوالمی. تو واقعی‌ترین رؤیایی هستی که می‌تونم تصورت کنم، زیباترین حُبی هستی که می‌تونم قلبم و همه‌ی قلب‌های جهان رو بهش دعوت کنم و حقیقی‌ترین ایمانی هستی که می‌تونم بهت مؤمن باشم. تو شادی و سرور منی در لحظات جان‌کاه و سخت. شوق و اشتیاق منی برای رفتن و رسیدن حضرت امیر...

  • کادح

دلم برای امین‌الله خوندنای بعد از نماز مغرب و عشاء حرم امام رضا تنگ شده.

  • ۰ نظر
  • ۲۲ خرداد ۰۲ ، ۱۷:۳۷
  • کادح

در پهنه‌ی آبیِ بالای سرم، پرندگان نفیر برآورده‌اند برای پرواز. برطبق آخرین سرشماری که به همت سیستم محترم مغز و اعصابم انجتم شده‌است؛ غم و حزنش؟ پَر. دل‌تنگی و انواع‌ش؟ پر. سوگواری و تحیّرش؟ پر. ژکیدن‌ها؟ پر. سوداد؟ پر. شادی و دوستانش؟ پر. اشک‌واره؟ پر. ترس؟ پر. اضطراب و دل‌نگرانی؟ پر. هیجان؟ پر. ماجراجویی؟ پر. آزادی؟ پر. دل‌خوشی؟ پر. ذوق‌های اکلیلی؟ پر.شادی؟ پر. حوصله؟ پر. همه‌چیز پَر. همه‌چیز. در حیآت من مقادیری امیدِ آغشته به شوق باقی مانده و اندکی صبر و انتظار برای آمدن تو. خسته‌ام. بیا... برگرد. معجزه کن صبر مرا!

  • کادح

از غم به آغوش تو، از غربت به وطنت، از سرگردانی به حلقه‌ی وفایت، از آشفتگی به پیچش زلف‌های پریشانت، از خستگی به گوشه‌ی حریمت، از اضطرار به زمزمه‌ی نامت، از اشک به چشمه‌ی لایزال حیاتت، از مچاله شدن قلب‌م به سفیدیِ سینه‌ی گلگونت، از آه‌های کشیده‌ام به سربلندی سرت،  از دنیا به جغرافیای ابدی حضورت، پناه می‌آورم... دریاب‌م.

  • ۰ نظر
  • ۰۹ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۹:۵۰
  • کادح

نزد خدا آرزوها نمی‌میرند.

  • ۱ نظر
  • ۰۵ اسفند ۰۰ ، ۲۰:۲۴
  • کادح

بشنو صدای مرا، وقتی که در سکوت مبهمِ شب و در لحظات با شکوه و غریب زندگی؛ نام تو را به هزار امید و آرزو زمزمه می‌کنم...

  • ۰۷ بهمن ۰۰ ، ۰۶:۰۵
  • کادح

دلم می‌خواد مدت طولانی به آسمون نگاه کنم. با کسی حرف نزنم، هیچ پیام و تماسی رو جواب ندم. دلم می‌خواد تا‌ وقتی همه کارهام تموم نشدن، نخوابم و تموم‌شون کنم. دلم می‌خواد همه‌ی حواس و تمرکزم رو بذارم روی درس خوندن و بی‌وقفه روانشناسی و زبان بخونم. دلم می‌خواد تنها باشم. تنها برم سفر. تنها برم پیاده روی. تنهای تنها تا آخرین نفس‌م بدوم و وقتیکه قلب‌م از شدت تپیدن داشت از قفسه‌ی سینه‌ام خارج میشد بشینم یه گوشه و سپس «فراغتی و چمنی». دلم می‌خواد ۲۴ ساعت کامل بیدار باشم و فیلم ببینم بدون اینکه خسته بشم در عین حال دلم می‌خواد ۷۲‌ساعت تمام بخوابم و در مرگ مصنوعی باشم. دلم می‌خواد از تمام دنیا فرار کنم و برم یه جا که هیچ‌کس نباشه. واقعا هیچ‌کس. دلم می‌خواد برم خرید و هرچیزی که به ذهنم می‌رسه رو بخرم. درواقع بیشتر دلم می‌خواد تا آخرین ریال پولم رو خرج کنم. دلم می‌خواد همه‌ی درها و پنجره‌های خونه رو باز بذارم. دلم می‌خواد بی‌انتها اشک بریزم و هیچ‌کس نپرسه چرا گریه می‌کنی. هیچ‌کس نگرانم نشه. دلم می‌خواد یه مدت کنار مامان‌بزرگ‌م باشم.آه. دلم می‌خواد گَرد هیچ غمی رو روی چهره‌ی هیچ انسانی نبینم و غم همه‌ی عالم رو با خودم بردارم ببرم یه گوشه‌ی دور. خیلی دور. دلم می‌خواد خونه همیشه تمیز و مرتب باشه که مجبور نباشم همش تمیزش کنم. دلم ‌میخواد پستچی هر روز بیاد دم‌در خونه و وقتی آیفون رو میزنه بگه:‌«خانوم صابر؛ پستچی‌ام. لازم نیست زحمت بکشید بیاید پایین. در رو باز کنید من مرسوله‌تون رو میذارم توی خونه و من درحالیکه اشتیاق سراسر وجودم رو فراگرفته، برای تشکر از پستچی محل برم پایین و بگم ممنون آقای احمدی!» دلم می‌خواد گلدون گل نرگسی که جلومه؛ مصنوعی نبود و می‌تونستم عطرش رو استشمام کنم. دلم می‌خواد حافظه‌ی گوشیم رو حذف کنم که به خودم ثابت کنم حتی این داده‌هایی که برای جمع‌آوری یا ثبت‌شون تلاش کردم دیگه برام مهم نیستن. هیچ فایلی. هیچ عکسی. هیچ موسیقی اونقدر‌ها که قبلا فکرش رو میکردم برام مهم نیست. دلم میخواد برم کوهنوردی و در مرتفع‌ترین قله فریاد بزنم:«ره زندگی نشان ده، به کسی که مرده در من/که حیات بی تو راهی، به حریم او ندارد‌‌» می‌خوام بی‌وقفه و پراکنده بنویسم تا جوهر خودکارم ته بکشه و دفترهام تموم بشن. دلم می‌خواد با چند نفر دعوا کنم، فریاد بزنم سر ظلم. می‌خوام بدون گواهینامه سوار ماشین بشم. دلم می‌خواد یه کسی که که خیلی دوستم داره بهم نهیب بزنه و بگه:«تو باید تا آخرین قطره‌ی خونت بجنگی برای سؤ‌لت» دلم می‌خواد همون محبوب باز بغلم کنه و بگه:‌«من پشتتم. من باهاتم. بجنگ» ولی در هرحال حاضر نمی‌تونم بگم کسی در این حد دوستم داره. چون حداقل من در اون حد اعلاء کسی رو به غیر «او»ی مطلوب دوست ندارم. دلم می‌خواد «قاف‌م» رو بردارم و برم یه گوشه‌ی دنج فقط کلمات محبوبم رو بخونم. دلم می‌خواد تا مرز یخ‌زدن دندونام و لرزیدن از سرما، بستنی بخورم و بعد برم زیر پتوی لطیفِ باغ‌انگور که مامان خیلی روش حساسه و فقط واسه مهموناست. دلم می‌خواد یه ملحفه‌ی سفید بندازم روی سرم و عینک بذارم روی چشام و مثل شبح سفید راه بیفتم توی کوچه و خیابون و بقیه بخندن و بگن:‌«دیوونه‌ست». دلم می‌خواد دانشگاه‌ها این ترم حضوری نشن چون رسماً همه‌‌ی کارهام آوار میشن روی سرم و خدا بخیر کنه. دلم می‌خواد سوار اتوبوس بشم و تا آخرین ایستگاه باهاش برم و ببینم مقصد نهایی‌ش کجاست. دلم می‌خواد زودتر خاله شم تا حداقل صدای گریه‌ها و خنده‌های فندق و امید به زندگی توی شریان‌های اصلی قلب‌م جاری شه. دلم می‌خواد زمان در همین لحظه متوقف شه. دلم می‌خواد تولد بیست سالگیم رو توی ایوون نجف کنار بابا(ع) باشم. دلم می‌خواد زبون ماهی‌ها رو بلد باشم و ازشون بپرسم:«توی آب چطوری گریه می‌کنن؟» می‌خوام که تا سرحد «عاشقان کشتگان معشوق‌اند» عاشق باشم. دلم می‌خواد بت‌ها رو بشکنم و خلیل‌وار وسط آتش بایستم و وقتی جبرئیل ازم می‌پرسه:«چی می‌خوای؟» فورا از سر ترس نگم آتش رو گلستان کن برام و با وقار ازلی و متانت اشرف مخلوقات بهش بگم:‌ من با شما کاری ندارم.«حسبی‌ ربی» و بعد خدا خوشش بیاد ازم و بگه: «برداً و سلاما»بهت بچه، راضیم ازت. دلم می‌خواد سلطانِ سریر ارتضاء تحویلم بگیره،اینقدر کم‌محلی‌ نکنه و بدونه عمیقا دلم تنگه براش. دلم می‌خواد ماه رو بغل بگیرم و تا صبح باهاش دمدمه کنم. دلم می‌خواد دوره‌های آموزشی کلاس طی‌الارض رو بگذرونم. دلم می‌خواد پرواز کنم. می‌خوام بدونم چرا از شنبه همه چی به روال عادی برنگشت؟ و چرا اینقد اشک‌هایی که من میریزم خوشمزه‌ان؟ دلم می‌خواد برم بالای درخت سیب و همه‌ی سیب‌هارو بچینم و به بذارم توی سبد و به آدم‌های زندگیم سیب تعارف کنم،به انضمام لب‌خند. دلم می‌خواد خدارو بغل بگیرم آنچنان که آرامش در سراسر وجودم حاکم شه. دلم می‌خواد برم. برم. برم اونقدر برم که بالاخره بهش برسم...

  • کادح
آناء

آناء، لحظه‌ی متولد شدن من است. کرانه‌‌ای‌ست که جستجو می‌کنم، راهی‌ست که قدم زدن در آن را دوست دارم، هنگامه‌‌ای‌ست که آن را نفس می‌کشم و شاید دمی‌ باشد که روح از تنم خارج می‌شود.