- ۱۸ مرداد ۰۲ ، ۲۳:۰۸
مردم دوست دارن مهر عشق به پیشونیشون بخوره اما حاضر نیستن مؤمن، امنیتبخش و عاشق باشن، همیشه دوست دارن بقیه براشون أمن باشن و معشوق واقع بشن؛ درحالی که عاشق و معشوق فقط یه لفظان. محبت یه جنس نیست که قابل معامله باشه. یه نهال درخت طوباست که آدمها باید برای ریشهدار بودنش توی سرزمین صدق، سعی کنن و برای رشدش تا منتها الیه، تجلی «قاب قوسین او أدنی» مُسلِم باشن. مردم دوست دارن از بقیه به عنوان پلهبرقی استفاده کنن و در مسیر ترقی، قدمهای روشنی بردارن اما هیچوقت حاضر نیستن بهرهوری و برآوردهای خوب رو با دیگران که نه، با کسانی که حقی بهگردنشون دارن سهیم بشن. مردم تفریح میکنن، شادن، مهمونیمیرن، مهمونی میگیرن، آخر هفتهها میرن شمال، زندگیشون بر مدار دنیا میچرخه، چرخهاشون رو میزنن و به محض اینکه تایر ماشینشون پنچر شد، اندکی سمت جاده خاکی غم منحرف شدن، پاشون زخمی شد، دم غروب جمعه دلشون گرفت؛ ناسپاس میشن و با صدای بلند بدبختیشون رو به همه اعلام میکنن که یهوقت چشم نخورن، یا به همه ثابت کنن که خدا بدبختتر از ما خلق نکرده، یا دوست دارن توجه عالم و آدم رو بهخودشون جلب کنن، غافل از اینکه زندگی یه پیوستاره که ما توش مدام در تقلب احوالیم. مردم نامردی میکنن در حق هم، قضاوتهای شاخدار از همدیگه دارن و اگه دستشون برسه، حاضرن در حق عمر و وقت و مال و فرزند بقیه ظلم کنن؛ و همزمان مدعی حقوق بشر باشن، همزمان شعار آزادی داشته باشن و همزمان در انظار عمومی اعلام کنن که قضاوت خیلی بده. مردم با توسل به پول و احترامهای توخالی و شعار آزادی بیان و دو رویی، از هر طریق که بتونن برای خودشون آبرو جمع میکنن و همزمان به ظرف بلورین آبروی دیگران لگد میزنن و میخندن و شعورشون رو به نمایش میذارن، غافل از اینکه عزت و آبرو دست کس دیگهایه و هیچ دخل و تصرفی نمیتونن توی تنظیمات عزت داشته باشن. مردم حرف زدن و بازی با کلمات رو خیلی بهتر از سدههای هزارم میلادی یاد گرفتن، راحت دروغ میگن، راحت خلاف میکنن و راحت به رخ میکشن. درد این دنیا کم نیست. درد آدمها هم کم نیست اما هستند کسانی که عزتمند و شریفاند. هستند کسانی که روی خون دیگران اسکی نمیرن، باندبازی نمیکنن، بندی به نام بند پ نداشتن و تنها تکیهگاهشون خدا بوده و هست. هستند کسانی که پشتوانهی پدر و مهر مادر رو توی این دنیا نداشتن اما دعای خیر پدر و مادر عالم پشت و پناهشون بوده. هستند آدمهایی که زندگی کردن و زندگی بخشیدن رو بلدن و وامدار صفت «حیی» خدا روی زمینان. هستند آدمهایی که الفبای شکستن قلب رو بلد نیستن و مشق ادب میکنن. هستند کسانی که خدمت میکنن و جزء مطففین محسوب نمیشن. هستند کسانی که روح ایمان در وجودشونه و أمینان برای ارواح انسانهای روی این سیاره. هستند کسانی که دلیل لبخندهای شکریناند و نه دلیل اشکهای خونین حلقه زده در چشمها. هستند کسانی که شأنیت بلند و شخصیت باشکوهشون آدم رو به وجد میاره و همنشینی باهاشون قد مارو بلند میکنه. هستند امام حسینیهای که امام حسینشون احساسی نیست و ظلمستیز و قائم به عدله. هستند محبین عاشقپیشهای که گمنامی و اطاعت از محبوب راه و رسم زندگیشونه. هستند کسانی که دنبال مال حلال، نگاههای حلال، محبتهای حلال و لقمههای حلال میدوان و حاضر نیستن، ذرهای حرام سهم چشم و قلب و وجودشون بشه. دنیا تقابل خیر و شرّه. محل زخم خوردن از اشرار و سر سپردگی به حقه. دنیا جای سختی برای زندگی کردن بود اما حکم اینه که آزموده بشیم به صبر و حقیقت؛ و تا لحظهای که شهادت بدیم تمام هستی وسیلهای برای رشد و امتحان ما بود این داستان ادامهداره...
متأسفانه تصویرم از «سکوت» خیلی قشنگه پس تماشاش میکنم. «کدْح» برام مقدسه پس شبیه سمفونی خرمشهر یا نغمهی هستی مینوازمش. «ودّ» برام محترم و رهاییبخشه پس به سراغش میرم. «صبر» شبیه شربت زعفرونی برام خوشرنگ و شیرینه پس لاجرعه سر میکشمش. «انقطاع» واسهم زیباست پس تبر به دوش ریشههای اتصالم به زمین رو قطع میکنم. «رجاء» شبیه واژهی حبل المتین، آرامشبخش و دلگرم کنندهست پس تلألؤش رو توی قلبم بیشتر میکنم. «صدق» برام روحنوازه، حقیقت داره و عطربهشت رو ازش استشمام میکنم، پس هرجا که باشه، دنبالش میگردم. «تنهایی» شبیه ماه، برام زیباست پس در آغوش میکشمش و «زندگی»؟ آره خب؛ سخته، طاقت فرساست، شگفتانگیزه، مهآلوده اما موهبت منه، پس نفسش میکشم. عمیق، ممتد و ابدی...
اگه یه روز، یه نفر راز زنده موندن و سرّ امیدواریم در تاریکترین لحظات سال ۱۴۰۱ - ۱۴۰۲ رو بپرسه؛ بهش میگم اربعین. اربعین منو زنده کرد و زندگی بخشید. اربعین باعث میشد که طاقت بیارم. اربعین شوق بهم تزریق کرد. شکوه موّدت رو بهم نشون داد. عظمت لشکر آخرالزمانی سیدالشهداء رو برام تداعی کرد. بیدریغ بودن و وسعت روح داشتن رو بهم یاد داد. مردانگی دیدم. بخشندگی دیدم. من رو همنفس انسانهای شریف و عمرهای پر برکت کرد. غمم رو صیقل داد. خوشحالیم رو عمیق کرد. اشکهام رو برام شیرین و خواستنیتر کرد. چشمم رو برام عزیز کرد. قلبم رو روشنایی بخشید و من رو به حیات و امانت الهیم راضی کرد. اربعین. آه اربعین... کاش یه روز برسه که توی مسیر نجف تا کربلا زمزمه کنم :«به سمت دریا تو میکشونی. دارم میام. نه! تو میرسونی.» کاش جونم، عمرم، وقتم، جوونیم، امیدم، حیرت و تحیرم، قلمم، ذوقم، مالم، علمم و دار و ندارم فدای این مسیر شه. من واقعا این رو از ته قلب از خدا خواستم و یقین دارم تمنا مژدهایست از حق به حصول.
در مجموع این روزها، آرامام، خواب را دوستتر دارم و دیگر بیداری در شب آنقدرها هم برایم شگفتانگیز نیست. تشنهی بارانم و رها و بیباکتر از همیشه. آنقدر رها که مادرم بگوید:«چرا روی زمین نیستی؟» و من بخندم و خوشحال شوم که یکنفر رهاییام را تماشا میکند و آنقدر بیباک که مربی رانندگیام مدام بگوید:«یواش برو، کی دنبالت کرده؟» البته بیباکیام در سرعت خلاصه نمیشود، حرفهایی که مدتها به یک دوست نگفته بودم و مراعاتش را میکردم؛ بعد از یکسال به او گفتم و حالا من راحتترم و او آگاهتر. یاد بعضی نفرات روشنم میدارد و یاد آنان که برایم روشن نیست را، از دلم بیرون کردهام؛ خیلی سخت، خیلی شیرین. در مجموع این روزها حوصلهام بیشتر است، شوختر شدهام و این دنیا را هم کمتر جدی میگیرم. انگار مسافر یک خط ممتدم و یا مسافری هستم که در یک مسیر کویری مبهوت تماشا عظمت کوههاست.
من مدتهاست ابرآلودم. دقیقا نمیدانم از کی، اما مدتهاست آسمان اندیشهام گرفته و درهم است. دلم میخواهد بیوقفه ببارم اما بهم فشردن ابرهای گرفته و دلگیر برای من کار راحتی نیست. گاهی که شاخهی شکسته یا درخت کوچک کج شدهای میبینم، گاهی که نگاهم به خشگی زمین میافتد، یا داستان یک غم را میشنوم و ماجرای حزنانگیز این دنیا برایم تداعی میشود، دلم میخواهد ببارم. دلم میخواهد آنقدر اشک بریزم، که دنیا را سیل ببرد و نوح با کشتیاش به سراغ من بیاید. کاش باران بودم. پلکهایم سنگین است. بار تمام رنجهای بیدلیل جهان را پشت پلکهای من گذاشتهاند و گفتند برو. محکومم به صبرهای آغشته به لعل. همهچیز تداعی یک رنج بیپایان است. تو گویی رنجها با انسان زاده شده و با انسان، میمیرند. به ماشینها، خانهها، نانواییها، سبد خرید، شب، کفشهای ردیف شده در جاکفشی، به آویز لباسها، دستها، چروک پیشانی پیرمردها، عکسها، آیینهها، و به تمنایم که نگاه میکنم، فقط یکچیز در ذهنم نمایش داده میشود. چیزی که حتی درک صحیحی از آن ندارم، دلیلش را نمیدانم و فقط سختی روزهای سپری شدهی بدون آن را یادمیآورم. کاش باران ببارد. تحمل این دنیا بدون بارش رحمت، طاقت فرساتر از آن است که یک کشاورز فکرش را بکند. تو خوب میدانی آسمان ابرآلود من، بالاخره خواهد بارید. شاید پس از باریدن، گلهای شقایق از دشت زندگیام برویند. سرخ، مشکین، صبرآلود. شاید این باران، بشارت نوح باشد برای جانهای هراسان از عذاب، شاید امید، ریشه بدواند در دریچههای قلبم. شاید باران، مرا به تو نزدیکتر کند.
خیلی ناگهانی چشمم خورد به تلویزیون و سکانسهایی از «پلاک کهنه» رو نگاه کردم. صاحب پلاک توی حیاتیترین لحظات زندگی پسرش تفحص شد. آنچنان که باید سکانس دراماتیکی نبود، اما من جاری شدم باهاش. یادم اومد که تو هم در حیاتیترین لحظات زندگیم خودتو بهم رسوندی. اون شب که چراغ خونهمون خاموش شد و ما از خونهی خاطراتمون کوچ کردیم. اون صبح که من رفتم تلویزیون و مصاحبه کردم و داستان حفظ قرآنم رو تعریف کردم، استرس داشتم اما به همه گفتم که مدیون توام. اون روزهایی که کنکور داده بودم اما مدام اشک میریختم و با تو حرف میزدم، که تو برام یهکاری کنی و رتبهم خوب بشه و دانشجوی دانشگاه محبوبم بشم. اون شب که توی گلزار شهدا مراسم لشگر فرشتگان بود و من اجرا داشتم. اون ظهر که مامان به covid 19 مبتلا شده بود و بیمارستان بود و من توی خونه تنها بودم. اون غروبی که برای اولین سفر دانشجوییم، مسافر شدم و دلم میخواست تو از زیر قرآن ردم کنی. هنوز هم هربار که جایی میرم و مسافر میشم دلم میخواد تو بدرقهم کنی. اون روزی که برای اولین بار وارد مدینهالعلم شدم. اون روز که بین خطوط مترو سرگردان بودم و قدم میزدم و نمیتونستم اشکهام رو نگهدارم و مجبور شدم ماسک بخرم که توجه مردم به اشکهایی که آروم از چشمم روی گونههام میغلته، جلب نشه. یا اون شبی که از میدون آزادی تا خونه داشتم به سفر محال اربعینم فکر میکردم و بهت شکایت میکردم، اما تو دقیقا همون ثانیهها داشتی شرایط سفرم رو آماده میکردی. اون لحظهای که توی نیم ساعت کولهم رو آماده کردم و راهی مشایه شدم. اون لحظه که دیدمت. اون لحظه که مامان نگاهش به تو افتاد و اشک شوق امون نمیداد بهش، و توی همون حال بهم گفت: حد اعلای رضا سرازیر شده توی قلبم، بابتش ممنونم ازت دخترم. اون روزهایی که از دانشگاه تا خوابگاه پیاده میرفتم و توی راه دستم به سرخی توتهای بین راه آغشته میشد و هر بار حس میکردم نفسهام گواهی میدن بوی تو میاد. تو همهی جاهایی که من تنها بودم، کنارم بودی. میبینی؟ من روزهای زیادی رو بدون تو زندگی کردم. شبهای زیادی رو بدون تو اشک ریختم و به صبح رسوندم. کارهای زیادی رو بدون اینکه تو بهم یاد بدی، یاد گرفتم. سفرهای زیادی بدون حضور تو رفتم. موفقیتهای زیادی بدون اینکه تو باشی و تشویقم کنی کسب کردم. من زیاد بدون تو زندگی کردم. زندگی بدون تو حق من نبود، ولی خب دنیا که محل رسیدن به حقهای واقعی نیست. دیگه باورم شده تو هستی. توی همیشه و هر ساعت و هنوزِ من. در سختترین لحظات و حیاتیترین امورم خودت رو بهم میرسونی. امروز با همین سکانس ساده، یادت افتادم. یاد تو که از پدر برام مهربونتر و از مادر برام عزیز تری... ممنونم که هستی. ممنونم که تنهام نمیذاری. ممنونم که حضانت من و کفالت همهی امورم رو بدست گرفتی. من به زمانبندی تو امیدوارم. من میدونم که تو حواست به دریچههای قلب من هست. من میدونم که همهی عزتم تویی. میدونم که امضای تو، زیر تمام رضایتنامههای زندگیم هست و خواهد بود. ممنونم ازت... سایهات بالای سرم مستدام حضرت أمیر.
نمیدونم چندبار دیگه باید بهم ثابت بشه که خدا به قشنگترین حالت ممکن میچینه. نمیدونم چقدر دیگه باید به این نقطهی انفصال برسم تا باورم بشه همهی اتصالها دست خداست. نمیدونم دیگه چیکار باید بکنم که یادم نره، خدا میتونه، بخواد میتونه، نشدنی باشه، میتونه، واقعا میتونه. اگه قدرت دستهای خدا، رحمت شگفتانگیزش، چینش هنرمندانهش رو فراموش نکنم، صد درصد خوشحالترم و دیگه اینقدر فکر و خیال نمیکنم.