من هیچوقت به غم عادت نمیکنم. غمها برام تشخص دارن. رنگ دارن، رایحه دارن، جنسشون رو میتونم لمس کنم.
- ۰ نظر
- ۱۷ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۷:۳۰
من هیچوقت به غم عادت نمیکنم. غمها برام تشخص دارن. رنگ دارن، رایحه دارن، جنسشون رو میتونم لمس کنم.
نبودنت توی اتمسفر حیآتم، مثل گمشدن لابهلای ازدحام زائرها توی شب آرزوهای حرم برام گریه داره.
دو هزارساله گریه داره. لباس گرم پوشیدن من توی بهار، وسط اردیبهشت، مثل خنده داره.
اگه تو بودی لحظهای توی این غریبآباد شلوغ ساکن نمیشدم و برای نفسکشیدن در پناه حضورت، تقلا میکردم. اگه تو بودی هیچوقت کلمههام محصور نمیشدن توی قفسهی سینهم و آه، حجم ریههامو پر نمیکرد و دنیام اینقدر خالی از سکنه نبود. اگه تو بودی امید توی رگهای قلبم منجمد نمیشد. اگه تو بودی درد قرین من نمیشد و با نفس گرمت واسهم حمد میخوندی و از راه دور برای خندوندن من سیرک تلفنی برگزار میکردی. اگه تو بودی خوشحالتر بودم و زندگی زیباتر بود و دنیا جای بهتری برای بودن. اگه تو بودی دلم قرص بود به دعاهات، به نفسهات به ذکر شریف روی لبت. اگه تو بودی...
دمای پلک چشمام بالغ بر 52 درجه سانتی گراده و دمای قلبم منفی 18 درجه. سردمه. سرگردونم. یه حفره تو قلبمه که انگار به این زودیا پر نمیشه. برای راحتی زندگی مدتی قلبم رو از سمت چپ قفسهی سینهم در آوردم که نزنه. برای هیچکس، هیچجا، هیچچیز. اما زندگیکردن بدون قلب خیلی سختتر از چیزیه که فکرشو میکردم. کاش دست روشن نور، قلبم رو لمس میکرد و توی گوشم اذان میگفت و دوباره بهم یه قلب هدیه میداد. دلم برای برف و بارون و قدم زدن توی پیاده روهای شهر تنگ شده. تا چشم کار میکنه آسمون شبم بیستارهست. منتظر صبحم و خدا خیلی زیباست. زیباتر از ماهی که روشناییش از تاریکی پنجره، دلم رو گرم میکنه. زیباتر از امیدی که دارم.
کادح! در ازل ما به وحدت قسم خورده بودیم. قرار بود حتی اگر ذرات وجودمان در هوا پراکنده شدند؛ باز هم متحد و همدست باشیم. قرار بود زندگیمان آبستن تنهایی و غربت نشود. قرار بود بهشت کوچکی برای خودمان در این دیار دلگیر هبوط آدم بسیازیم و با آرامش در زیر سایهی سدر بر سریر دلِ مردمان بنشینیم و از صدای سخن عشق حرف بزنیم. قرار بود دستهایمان شاخه درخت سرو و آشیانهی پرستوهای مهاجر شوند. قرار بود اینجا در یگانگی باهم زیست کنیم و آغوشمان وطن یکدیگر باشد، نه تبعیدگاه مخوف مبارزان انقلابی. قرار بود راههای بهم پیوسته را رصد کنیم و در تلاقی دو دریا به یکدیگر برسیم و کلمهی واحده را زمزمه کنیم. قرار بود لبخند را روایت کنیم و زیباییها را ببنیم. اصلا فراموش کن همهچیز را ما در یککلام قرار بود پرتویی از آن نور باشیم، پرتویی از آن اشتیاق اعظم. اما اگر از من میپرسی باید بگویم زندگی ما بخشی از کویری شده است که خدایان بر آن فرمانروایی میکنند و بر سر آن اختلاف دارند و این، کلمهای نبود که ما بر سر آن قسم خوردیم. پس بیا و برای آخرینبار در طواف عشق بایستیم و راز «هستی» و را در وجود یکدیگر به امانت بگذاریم. بیا نا امیدی و رخوت را بر خود حرام کنیم. بیا مثل خلیل؛ بتها را بشکنیم و تبر را بر دوش کفر بگذاریم. بیا پایمان از پاتلاقهای نهلیسم و سکولاریسم و همهی «ایسم»های جهان بیرون بکشیم. بیا از نمرودها نترسیم. بیا کادح... بیا... من به همراهیات تا آن مقصود دلخواه و مطلوب مشترک، محتاجم.
و روزی لغزش واپسین گام اسیرت میکند؛ و آن پس تو میمانی دویدن به سمتِ غروب. تو میمانی و آرزوی رفتن از جایی که متعلق به تونیست. تو میمانی و سینهای که محل نزول آسمان است. تو میمانی و فراموشی. تو میمانی و صدای بال برفی فرشتگان. تو میمانی و تو میمانی و ناگهان؛ تمام میشوی... گویی هرگز آغاز نشدهبودی!
از ما چی میمونه جز دلهایی که گرم کردیم و چینهای ریزی که کنار چشمهای خندون آدمها کاشتیم و آرامشی که دنبالش دویدیم تا پیدا کنیم و به قلب اشرف مخلوقات هدیه بدیم؟
تو اون باریکهی نوری که آروم و ملایم پا به سنگ سخت و تاریک احوالم میذاری و کم کم میشکافی قلبمو و میرسی به شکستههای قلبم و مرهم میشی برام...
- برسد به دست حقیقت شب قدر.
خستگیهای خیلی شیرین، غمهای خیلی بزرگ، دردهای خیلی ملیح، امتحانات خیلی سخت، روشنایی خیلی لطیف روزها، دلتنگیهای خیلی عمیق، خوابهای خیلی طولانی، نگاههای خیلی کلمهدار، اجابتهای سریع، رنجهای واقعا گذرا، قطرات شوقانگیز چشم، آدمهای روشن روزگار، هندوانهٔ سرخ، گزارش خبری، بارقههای پراکندهی نور، جانهای به لب رسیده، تلاش برای رهیدن از ابتلاء، گذر موقت عمر، امیدهای ممتد، انتظار دمیدن صبح، نمیدانمهای بسیار، رازهای زیبای ناشناخته و نیاز، نیاز، نیاز به همهی خوبیها...