- ۱۳ مرداد ۰۳ ، ۰۳:۴۷
امروز به فکر کردن، فکر کردم. به غم، به شادی، به خواب و به هر احساسی که داشتم فکر کردم. تلاش کردم ذهنآگاهتر بشم و چقدر حال داد پسر. مغزم هنوز چراغهاش روشنه. فردا امتحان دارم و الان میخوام شروعش کنم. خداروشکر که حجمش زیاد نیست و روی اطلاعات الهی خیلی حساب باز کردم. اگه از من بپرسی بهترین نقطه خوابگاه کجاست، بیتردید میگم اتاق مطالعه. اینجا تبدیل شده به فضای اختصاصی من و واقعا حال میده. امشب فهمیدم که ما چرا عذاب میکشیم. چون نمیخواییم عذاب بکشیم. ناراحتیم چون خوشحال نیستیم. فکر میکنیم روز بهتره و شب لذت نمیبریم. این یعنی دائما در حال ترجیح دادنیم. عدم خوشحالی هم یه حسه و باید به رسمیت بشناسیمش. همه چیز برای تجربه کردن ماست. اینجا، توی این دنیا قراره رشد کنیم. این دنیا واقعا ساز و کار پیچیدهای نداره و این ماییم که سخت و پیچیده میبینیمش. امروز به این فکر کردم که: چقدر از بودن توی این موقعیت فعلیم راضیام. چقدر همهچیز حال میده. چقدر همهچیز دقیقا منطبق شخصیت منه و برای باز هزار و پنجاه و هفتم به این نتیجه رسیدم که این زندگی اختصاصی منه و هیچوقت بودن در جایگاه دیگران حالم رو خوب نمیکنه. چه بسا من تحمل رنجهای دیگران رو نداشته باشم و هیچوقت نتونم اون رنجها رو به رسمیت بشناسم ولی الان، خودم رو، زندگیم رو، سختیهام رو، دردها و رنجهای عظیمام رو دوست دارم. بالاخره مال منان. تصمیم گرفتم یه روزی درباره همه رنجهام با دیگران حرف بزنم و بگم، هیچوقت رنجهای عجیبتون رو پنهان یا کتمان نکنید. اونها در برابر عظمت خدا و قدرت وجود شما واقعا هیچان. همین.
درحالیکه چهارماه از تولد ۲۲ سالگیم میگذره، چند روز پیش تولد قمریم هم گذشت. اسم ۲۲ سالگیم رو میذارم «نگاه» با کلی ایهام و مجاز و استعاره توی ذهن خودم.
توی اتاق مطالعه نشستم و دارم استعارههای سازمان رو میخونم. زمان خیلی سریع میگذره، نبض کنار چشمم رو برای اولین بار دارم حس میکنم. انگار قلبم داره توی چشمهام میتپه. چند روزه که چشمهام خیلی خستهان. سنگینی پشت پلکهام اونقدر زیاده که حتی خواب هم نمیتونه این بار سنگین رو از روی پلکهام برداره. باورم نمیشه که تا کمتر از ۷۰ روز دیگه فارغ التحصیل میشم و برای همیشه از یکی از رؤیاهای زیستهم به دست خاطرههای قاب شده میسپرم. من دانشگاه رو با همه تراژدیهاش دوست دارم، و رئیس و صاحب اصلی دانشگاهم رو خیلی بیشتر. شاید اگه غول چراغ جادو داشتم، ازش میخواستم کاری کنه که زمان در برهههای مختلف با اختیار انسان بگذره. اون وقت قطعا اراده میکردم، آهستهتر بشه و من بتونم این لحظات رو زندگی کنم. آروم، خوشحال و دلآسوده و امیدوار به زیستن در رؤیاهای تازه. شما غول چراغ جادو ندارید توی جیبتون؟
یه جوری تعطیلات رو به فنا دادم که شب قدر به خودم اومدم و دارم کارهای جدی علمی انجام میدم و جزوههای ناقصم رو تکمیل میکنم. همهش هم به خودم میگم: افضل اعمال شب قدر کسب معرفت و علم آموزیه. آخه آدمیزاد چرا تو اینقدر وقت نشناسی عزیزم؟
داشتم صوت کلاس ناتوانیهای یادگیری رو میشنیدم. جلسهای که درباره اختلالات نوشتن بود رو نیاز داشتم مجدد بشنوم. زمان کلاس تموم شده بود اما استاد هنوز میخواست ادامه بده. بچهها گفتن استاد تایم ایز اور. استاد گفت خسته شدین؟ من گفتم آره استاد عضلات ماهیچه دستمون دیگه همراهی نمیکنن. بامزه بود حرفم. استاد هم خندید.
فردا بهار میاد و سال تحویل میشه. امسال فرصت خونه تکونی نداشتیم. اگرچه نیازی هم به تمیزکاری و برق انداختن خونه نبود؛ چون معمولا هر شیشماه یهبار از خجالت خونه در میاییم. اما به هرحال، با این وجود توی ذهنم، اینقدر که با این واژه خاطره دارم که احساس میکنم یه کار خیلی مهم انجام ندادم. ماجرا وقتی جالب میشه که امسال ماهی و سبزه هم نخریدیم و من قصد ندارم سفرهی هفتسین بچینم. این وسط خیلی از کارهایی که معمولا از آداب عید محسوب میشن رو انجام ندادم. قصد دارم یه آیینه بذارم روی میز و بعد از تموم شدن سال تحویل خودم رو توش تماشا کنم. تماشای آدمی که ۳۶۵ روز از سال، جون داده و حالا مونده و حتی یه خش هم برنداشته؛ حس شکرگزاری و غرور داره. ۱۴۰۲ باعث شد من توی سختیها محو شم و دوباره پیدا شم. پر بود از عسر و یسر تنیده شده در هم. پر بودن از نشدن و شدن. پر بود از اولینها. اولینهایی که همیشه شیرین و مبارکان. بگذریم. قصد ندارم، یادداشت تحلیلی بنویسم. فقط خواستم اینجا حال غریب و بیبهار خودم رو ثبت کنم. از تمام لحظات تحویل سال، امیدواری به زیبایی رنجهای رشد دهنده، نوشتن، اشک ریختن و سجده کردنش برای من. ۱۵ ساعت دیگه سال جدیدم رو مثل هر سال تحویل باشکوهترین مادر تاریخ بشریت میدم و تلاشهام برای زندگی کردن، امیدهام برای رسیدن، اشکهام برای نشدن، غمهام برای نداشتن و شادیهام برای دوستداشتن رو تحویل زیباترین پدر عالم. این بود تکرار روزهای غریبانه من: غرق غم، مملؤ از امید و سرشار از شوق. همینقدر پارادوکسیکال!
دلم میخواست الان توی جادهی کرمان مشهد باشم. در حال رانندگی، صوتهای عربی دلخواهم رو میشنیدم و بعد آهنگ اینسترومنتال انتظار رو پخش میکردم و از شوق رسیدن به ماه در انتهای جاده، پیش میراندم تا شب میشد. سپس در سکوت ادامه میدادم. بنزین تمام نمیشد و من طلوع میکردم و زمین جاذبهای نداشت و تو تنها مغناطیس من در همهی عوالم بودی.