آناء

در سرزمین نجوا و کلمه

آناء

در سرزمین نجوا و کلمه

سلام خوش آمدید

۳۵ مطلب با موضوع «انسان» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ مرداد ۰۲ ، ۲۱:۰۰
  • کادح

من مدت‌هاست ابرآلودم. دقیقا نمیدانم از کی، اما مدت‌هاست آسمان اندیشه‌ام گرفته و درهم است. دلم می‌خواهد بی‌وقفه ببارم اما بهم فشردن ابرهای گرفته و دل‌گیر برای من کار راحتی‌ نیست. گاهی که شاخه‌ی شکسته یا درخت کوچک کج شده‌ای میبینم، گاهی که نگاهم به خشگی زمین می‌افتد، یا داستان یک غم را می‌شنوم و ماجرای حزن‌انگیز این دنیا برایم تداعی می‌شود، دلم می‌خواهد ببارم. دلم می‌خواهد آنقدر اشک بریزم، که دنیا را سیل ببرد و نوح با کشتی‌اش به سراغ من بیاید. کاش باران بودم. پلک‌هایم سنگین است. بار تمام رنج‌های بی‌دلیل جهان را پشت پلک‌های من گذاشته‌اند و گفتند برو. محکومم به صبر‌های آغشته به لعل. همه‌چیز تداعی یک رنج بی‌پایان است. تو گویی رنج‌ها با انسان زاده شده و با انسان، می‌میرند. به ماشین‌ها، خانه‌ها، نان‌وایی‌ها، سبد خرید، شب، کفش‌های ردیف شده در جاکفشی، به آویز لباس‌ها، دست‌ها، چروک پیشانی پیرمردها، عکس‌ها، آیینه‌ها، و به تمنایم که نگاه می‌کنم، فقط یک‌چیز در ذهنم نمایش داده می‌شود. چیزی که حتی درک صحیحی از آن ندارم، دلیلش را نمی‌دانم و فقط سختی روزهای سپری شده‌ی بدون آن را یادمی‌آورم. کاش باران ببارد. تحمل این دنیا بدون بارش رحمت، طاقت فرسا‌تر از آن است که یک کشاورز فکرش را بکند. تو خوب می‌دانی آسمان ابرآلود من، بالاخره خواهد بارید. شاید پس از باریدن، گل‌های شقایق از دشت زندگی‌ام برویند. سرخ، مشکین، صبرآلود. شاید این باران، بشارت نوح باشد برای جان‌‌های هراسان از عذاب، شاید امید، ریشه بدواند در دریچه‌های قلبم. شاید باران، مرا به تو نزدیک‌تر کند.

  • ۱ نظر
  • ۱۶ مرداد ۰۲ ، ۱۲:۵۳
  • کادح
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۳ تیر ۰۲ ، ۲۱:۰۸
  • کادح
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ خرداد ۰۲ ، ۱۹:۴۰
  • کادح

مثل وقتایی که صبح‌ها با عجله از خونه میزدم بیرون و چون وقت نمیشد صبحانه بخورم، آجیل میریختم توی جیب‌هام که توی مسیر بخورم، در گذر از روزهای عمر، در مواجه با آشفتگی افکارم و هجوم نگرانی‌هام، چند مشت امیدواری ریختم توی جیب‌های روحم و مدام به خودم یادآوری می‌کنم قدرتی رو که می‌تونه «کُن‌ْفَیَکونْ» کنه عالم رو. می‌خوام با تک‌تک ذرات وجودم، شغاف‌های قلب‌م، سلول‌های تنم و نورون‌های عصبی مغزم، قدرت‌ش رو درک کنم. باید برسم به این نقطه که خدا فراتر از حد تصور من، رحمت‌ش وسیعه، قدرت‌ش غالبه و توی بخشندگی‌هاش بریز و بپاش می‌کنه. باید به قله‌ی یقین برسم. باید!

  • ۲ نظر
  • ۱۵ خرداد ۰۲ ، ۱۶:۲۹
  • کادح
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۷:۴۵
  • کادح

و روزی لغزش واپسین گام اسیرت می‌کند؛ و آن پس تو می‌مانی دویدن به سمتِ غروب. تو میمانی و آرزوی رفتن از جایی که متعلق به تونیست. تو میمانی و سینه‌ای که محل نزول آسمان است. تو میمانی و فراموشی. تو میمانی و صدای بال برفی فرشتگان. تو میمانی و تو میمانی و ناگهان؛ تمام می‌شوی... گویی هرگز آغاز نشده‌بودی!

  • ۰ نظر
  • ۰۴ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۳:۴۴
  • کادح

روحم به قدری خسته‌ست که کاش می‌تونستم هزار سال نوری به هیچ‌چیز فکر نکنم، برای هیچ‌چیز نگران نشم، نترسم، غصه نخورم، دلسوزی نکنم، برنامه نریزم و این آخرین امید باقی مونده توی رگ‌های سرخ و سرد تنم نگه‌دارم برای روز‌های مبادا. کاش می‌تونستم.

  • ۱ نظر
  • ۱۷ فروردين ۰۲ ، ۲۳:۱۲
  • کادح

«سیدی اخرج حب الدنیا من قلبی» خواهش می‌کنم. لطفا...

  • ۱ نظر
  • ۱۳ فروردين ۰۲ ، ۱۶:۵۷
  • کادح

می‌خوام به رسم بچگی‌هام مقادیر زیادی پراکنده‌گویی داشته باشم توی این یادداشت و از امروز بگم: 

- توی صفحه‌ی سیاهِ لپ‌تاپ دارم خودمو می‌بینم. چقدر غریب شدم با خودم. جامدادیم عنصر جدا نشدنی منه و درحالیکه همه‌ی دار و ندارش رو ریختم روی فرش، سعی داره بهم بگه: «برای انسان گرد‌آمده‌ایم.» پیکسلی که دوستش دارم، این جمله رو روش نوشته. کلاسم همین‌ الان تموم شد. قبل از کلاس با زهرا- خواهرم- صحبت کردم و ۱۵ پرده‌ی جادویی از این روزهای عجیب و غریب رو براش تعریف کردم، شنید، جواب داد، بهم خندید، برام نگران شد و آخرش بهم گفت:«خیلی دیوونه‌ای.» محمد حسین -دانش‌آموزم- واقعا پسر عجیبیه. نوع تفکر و متانتش خیلی قشنگه. صحبت کردنش، خیلی مردونه و محترمه. نظراتش راجع به همه‌چیز متفاوته. امروز می‌گفت، فوتبال ورزش مورد علاقشه و وقتی که ازش پرسیدم:«چرا؟» بهم گفت:«چون بهم یاد میده دنبال هدف‌م بدو‌ ام» و وقتی که گفتم: «هدف‌ت چیه؟» بهم جواب داد:«برگزاری یه جشن که حال همه رو خوب کنه.» تشویقش کردم. بهم رمز جشن رو گفت و من اون لحظه دلم می‌خواست، برقِ چشم‌هاشو ذخیره کنم برای روزهایی که یادم میره میشه با یک رمزِ محبوب، شادی رو به آدما هدیه داد. پروپوزال شده همه‌ی فکر و ذکر روزهای منتهی به اسفندم و خب نمیدونم چرا اینقدر سخت‌ میگیرم به خودم. به کلمه‌ها. به پروپوزال. به زندگی. کاش باور کنم، زندگی کردن، اونقدرها که من بزرگش میکنم سخت نیست. امروز با س.ف.میمِ عزیز، به سمت مقصد مشترک پیاده‌روی کردیم. توی راه‌ حرف‌زدیم، اونقدر زیاد که مسیر طولانی و سربالاییِ نفس‌گیر هرمزان، زود تموم شد. فروغ هم از یه سفرِ رؤیایی و حیآت‌بخش برگشت. دلم براش تنگ شده بود. وقتیکه دیدمش چشآش میخندید. بوی اسفند توی راهروهای طبقه‌ی دوم پیچیده بود و ما که با بچه‌ها اومدنش رو جشن گرفته‌ بودیم، بحث‌مون به انسیه‌الحوراء کشیده شد و روح‌مون تا رازآلودترین نقطه‌ی تاریخ و بی‌آدرس‌ترین موقعیت جغرافیایی پرواز کرد. بعد که استقبال گرم‌مون انجام شد، هرکدوم رفتیم سراغ کارهایی که داشتیم. البته همه خوابیدن و من که عصرها، عادت به خوابیدن ندارم، خیلی ناگهانی چند فریم متفاوت از زندگی آدم‌ها رو دیدم. نمیدونم چرا امروز باید این بعد ناشناخته‌شون رو کشف می‌کردم ولی خب واقعا رگ به رگ شدم. دارم احساسات و تأملات ابناء بشر رو نمی‌فهمم. رئیس‌جمهور، امروز اومده بوده‌ بود دانشگاه. خبر خوب اینکه داره، پروژه‌ی مدیریتیِ نابش رو تحویل میده و خب خوشحالم که کارش داره تموم میشه و می‌تونیم باهم نفس عمیق بکشیم.  استاد امروز داستان مردان آنجلس رو خیلی شیک و مجلسی و دقیق، تحلیل کرد. سرکلاس فیلمش رو دیدیم و واقعا لذت بردم از اون ساعت‌ها. دلم می‌خواد امشب تا صبح به ماجرای اصحاب کهف فکر کنم. احساس می‌کنم نیاز دارم به یک‌ معجزه‌، لحظاتم رو گره بزنم. امشب به مامان گفتم:«قشنگ‌ترین دلیل منه برای ادامه‌ی زندگی» خندید... خیلی خندید. اونقدر که لب‌خندش، قلبمو شاد کرد. بابت قطع و وصل شدن اینترنت دقیقا وسط تدریس، خیلی ناراحت شدم ولی بعدا به حکمتش پی بردم و خنده‌م گرفت. دلم چهار لیتر اشک می‌خواد. کاش می‌تونستم به مام بزرگم زنگ بزنم. دیگه می‌خوام چشآمو ببندم. شاید بتونم حین گریه‌هایی که آرزوشون می‌کنم، بخندم. شاید بتونم با چشآی بسته، توجه خدا رو به تاریکیِ دنیام جلب کنم، تا برام نور‌افکن روشن کنه و مسیر زندگی رو بهم نشون بده. شاید بتونم پروانه شم. شاید امشب پرواز کنم و دور نورِ شمع طواف کنم. همین.

  • کادح
آناء

آناء، لحظه‌ی متولد شدن من است. کرانه‌‌ای‌ست که جستجو می‌کنم، راهی‌ست که قدم زدن در آن را دوست دارم، هنگامه‌‌ای‌ست که آن را نفس می‌کشم و شاید دمی‌ باشد که روح از تنم خارج می‌شود.