آناء

در سرزمین نجوا و کلمه

آناء

در سرزمین نجوا و کلمه

سلام خوش آمدید

۴۸ مطلب با موضوع «حال استمراری» ثبت شده است

گاهی دوست دارم بمیرم؛ نه چون زندگی خیلی سخته یا چون دنیا یه قفسه؛ فقط چون شوق دارم به حیاتِ جدیدم و چون اون دنیا خیلی برام شگفت‌انگیز و زیباست. گاهی‌ دوست دارم حلاوت مرگ رو بچشم؛ گاهی دوست دارم مرگ رو از نزدیک ببینم و بعد به تماشای جهانی بشینم که بعد از من به حرکت‌ش ادامه میده؛ اما فورا پشیمون می‌شم. فورا پشیمون می‌شم. من نمی‌خوام بمیرم. نمی‌خوام با مرگ به اون دنیا سفر کنم. من حیات و ممات مؤثر می‌خوام. من می‌خوام خدمت کنم... من هنوز خیلی جوونم برای مردن! من هنوز خیلی زندگی نکردم. من هنوز خیلی آرزوها برای دیدن محبوبی که منتظرشم دارم...

  • ۴ نظر
  • ۳۰ شهریور ۰۱ ، ۱۱:۳۲
  • کادح
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۶ شهریور ۰۱ ، ۱۵:۲۷
  • کادح

مادربزرگم میگفت گاهی آنقدر مینشینم و به دشت شقایق نزدیک خانه‌ی کودکی‌هایم فکر میکنم که وقتی به خودم می‌آیم دست‌هایم بوی شقایق گرفته‌ است. آن روزها منظورش را نمی‌فهمیدم؛ اما حالا گاهی‌وقت‌ها در کنجِ شکوهمند دل‌تنگی‌ام آنقدر مینشینم و به او فکر می‌کنم که وقتی به خودم می‌آیم میبینم، دست‌هایم عطر نفس‌هایش را گرفته‌است. آه دشتِ شقایق من...

  • ۰ نظر
  • ۰۴ شهریور ۰۱ ، ۰۳:۰۰
  • کادح

در پهنه‌ی آبیِ بالای سرم، احساساتم نفیر برآورده‌اند برای پرواز. غم؟ پَر. دل‌تنگی و انواع‌ش؟ پر. سوگواری و تحیّر؟ پر. ژکیدن‌ها؟ پر. سوداد؟ پر. آه و مشتقاتش؟ پر. اشک‌واره؟ پر. ترس؟ پر. اضطراب و دل‌نگرانی؟ پر. آزادی؟ پر. دل‌خوشی؟ پر. ذوق‌ها‌ی اکلیلی؟ پر.شادی و شوق؟ پر. انتظار؟ پر. حوصله؟ پر. همه‌چیز پَر. همه‌چیز. در من دیگر هیچ حسی غالب نیست. در حیآتم مقادیری امید باقی مانده و اندکی صبر برای رسیدن به آنکه ندارمش و آنچه می‌خواهم. همین.

* شاید من در خلسه‌ای مدام فرو رفتم و شاید هم خستگی امانم را بریده که چنین به بی‌حسی دچار شدم. اما به هرحال سرشار و تهی‌ام از هرآنچه در آسمانم پرواز کرده.  (سرشار و تهی؛ یعنی لب‌ریز / یعنی رها)

  • کادح

در پهنه‌ی آبیِ بالای سرم، احساساتم نفیر برآورده‌اند برای پرواز. غم و خانواده‌اش؟ پَر. دل‌تنگی و انواع‌ش؟ پر. سوگواری و تحیّر؟ پر. ژکیدن‌ها؟ پر. سوداد؟ پر. آه و مشتقاتش؟ پر. اشک‌واره؟ پر. ترس؟ پر. اضطراب و دل‌نگرانی؟ پر. آزادی؟ پر. دل‌خوشی؟ پر. ذوق‌ها‌ی اکلیلی؟ پر.شادی و شوق؟ پر. انتظار؟ پر. حوصله؟ پر. همه‌چیز پَر. همه‌چیز. در من دیگر هیچ حسی غالب نیست.  در حیآتم مقادیری امید باقی مانده و اندکی صبر برای رسیدن به تو. همین.

* شاید من در خلسه‌ای مدام فرو رفتم و شاید هم خستگی امانم را بریده که چنین به بی‌حسی دچار شدم. اما به هرحال سرشار و تهی‌ام از هرآنچه در آسمانم پرواز کرده. (سرشار و تهی؛ یعنی لب‌ریز)

  • کادح

همین حالا دسته‌ای از پرندگان؛ از میان قفسهٔ سینه‌ام به سمت آن قله‌های دور پرواز کردند. هوا پر شده از بال‌های معطر و صدای پروازهای شوق‌انگیز. من اما وقتی به تماشای عروج‌شان نشستم، دمی احساس کردم توی دلم خالی شده. شبیه وطنی که با رفتن ساکنانش غریب می‌شود. پس چشم‌هایم را به روی هم گذاشتم تا شوقِ پروازشان در رگ‌های سرخ تنم جان بگیرد. دل‌تنگی، با هرچه توان هلهله کند و اشک سرازیر شود. آنگاه بتوانم گام‌های بلندم را تا منتها إلیه اراده‌ی او بردارم و بال در بیاورم برای روزهایی که زمین‌گیری حکم محکومِ بشریت است. راستی مگر امید به زندگی همین امیدی نیست که به پرواز داریم؟

  • کادح

واکنش قلب‌م در اوجِ شادی و شعف؟
اشکِ آغشته به شوق؛ بغضِ آمیخته به غمِ مقدس.

  • کادح

اگر راستش را بخواهید؛ به تازگی فهمیده‌ام دیگر میلی به شنیدن، دیدن، و خواندن ندارم. اصلا نسبت به هیچ فعلی در من رغبت نیست. با آنکه صوت‌های نابی می‌شنوم. با آنکه بسیار نگاه می‌کنم و این روزها به تماشای زیباترین ذرات هستی نشسته‌ام و شاهد شکوه خدا بوده‌ام/هستم. با آنکه کتاب‌های درجه‌ یکی می‌خوانم. با آنکه به اندازه کافی می‌خوابم، می‌روم، می‌آیم و فعل‌های دیگر را صرف می‌کنم. اما واقعا رغبت و شوقی به هیچ‌کدام از این کارها ندارم. من تشنه‌ام. عطش در من فریاد میزند. تنها کاری دلم می‌خواهد انجام بدهم «نوشیدن» است. نوشیدنِ کلمه‌ی طیبه تا سر حد مستی. نوشیدن قطره‌ای از آب زمزم. نوشیدن یک لیوان آب حیآت. نوشیدن شراب طهور از دستانِ دریایی ساقی. من خیلی تشنه‌ام. تشنه‌ی معرفت. تشنه‌‌ی حضور. تشنه‌ی عدالت. تشنه‌ی دانستن. تشنه‌ی باران. تشنه‌ی لقاء. تشنه‌ی نجف. تشنه‌ی دمی در آغوش پدرم آرمیدن...

  • کادح
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۰ بهمن ۰۰ ، ۰۱:۱۴
  • کادح

 مگر زندگی غیر از همین لحظه‌های دویدن است؟ مگر غیر از این است که صادره از یک امیدِ مقدسیم و از عدم در پی شادی دویده‌ایم؟ مگر زندگی غیر از تمآشآست؟ مگر غیر از نفس کشیدن در هوای محبوب است؟ مگر زندگی غیر از اشک؛ غیر از لب‌خند است؟ مگر غیر از یک بازی‌ کودکانه پیش چشمِ پدرانه‌ی توست؟ مگر زندگی غیر از گذشتن و رفتن پیوسته‌ست؟ مگر زندگی غیر از یک فراق دائمی‌ست؟ مگر غیر از دوری‌ و دلتنگی‌‌ست؟ مگر زندگی غیر از دوست داشتن است؟ مگر غیر از تمنا؛غیر از آرزوست؟ مگر غیر از زمزمه و نجواست؟ مگر غیر از فراموشی‌ست؟ مگر زندگی غیر از یک فرار دائمی‌ست؟ مگر غیر از آه و التجاءست؟مگر زندگی غیر از در آغوش گرفتن توست؟ مگر زندگی غیر از لبخندِ «رضا»یت است؟ مگر غیر از یک راز است؟ مگر غیر از دست به روی قلب گذاشتن است؟ زندگی چیست؟زندگی کجاست؟ زندگی؛ مگر به غیر از داشتنِ توست؟ 
- در گذر از سالهای عمرم، سلام بر بیست‌سالگی:)

[نوشته شده در:صحن گوهر شاد/ رو به روش]

  • کادح
آناء

آناء، لحظه‌ی متولد شدن من است. کرانه‌‌ای‌ست که جستجو می‌کنم، راهی‌ست که قدم زدن در آن را دوست دارم، هنگامه‌‌ای‌ست که آن را نفس می‌کشم و شاید دمی‌ باشد که روح از تنم خارج می‌شود.